منوچهر خان حكيم
178
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
[ جنگ اسكندر با ختائيان ] شب ديگر چون وقت طعام شد ، [ نسيم ] جنّيان را بيرون فرستاد ، گلبانگ بر قدم زده خود را به دربندها رسانيد ، ديد كه خالى است . از هر هفت دربند گذشته به خدمت اسكندرآمد و عملهايى نموده بود به خدمت او عرض كرده كه اسكندر نسيم را نوازش نمود و اشاره كرد كه اردوى ظفر اثر كوچ كرده متوجّه ختا شدند و به فرخترين ساعتى آن كامياب به دولت و اقبال پا در ركاب آورده ، سوار شد . بيت ظفر بر يمين ، نصرتش بر يسار * فلك ياور و اخترش نيز يار ستاده به هر سو سر و سرورى * گرانمايهتر هريك از ديگرى القصّه ، اسكندر با لشكر قيامت اثر از دربندها گذشته ، به صحراى ختا فرود آمد و مسرور شده خود با چارصد سالار و پيشكار رفت . امّا دمّامهء جادو خود را به حوالى كوهى رسانيده ، در يده كردن « 1 » مشغول شد كه اسكندر از شكار مراجعت نموده مىخواست دوباره معاودت نمايد كه در اثناى راه در دامنهء كوه آتشى را به نظر درآورد كه دود آن بر فلك مىرفت . اسكندر خود را به نزديك آتش رسانيد ؛ پتيارهاى را ديد كه بدان قرار كه قبل از اين ديده بود ، نشسته در يده كردن مشغول است . شاه ظفر قرين ، تيرى در بهر كمان پيوسته به جانب او گشاده داد كه بر بازوى دمّامه آمد و آه از نهاد او برآمد و به صورت گردبادى بر روى فلك بلند شد و خود را به غار افراسياب رسانيد . خبر به صلصال خان دادند كه دمّامه گفت : نذر كرده بودم كه ديگر به آدميزاد مضرّت نرسانم ، امروز از جهت خاطر تو خواستم اسكندر را در شكار بلايى به سرش آورم ؛ شخصى از اردوى اسكندر به سر وقت من رسيد ، تيرى بر بازوى من زد ، نزديك بود هلاك شوم . اكنون تا اسكندر در ختاست از غار بيرون نمىآيم . صلصال گفت : مادرم را ببينيد كه تيرى از دست بندهزادههاى من خورده است ، چقدر ترسيده است ! پس اشاره كرد كه طبل جنگ فرو كوفتند و اسكندر نيز اشاره نمود تا صقلاب خان چينى قدم در نقّاره ( 111 )
--> ( 1 ) . يده كردن : جادوگرى براى طلب برف و مه و باران .